X
تبلیغات
KMS901
KMS901
 
قالب وبلاگ

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی میکرد از مامانم میپرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پامیشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی شبا شیطون میاد پی پی میکنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی میاد بری*ه تو چشمام.... اسکل بودم

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم!کلی تلاش می کردم مثل اونا باشم موقع گریه کردن مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم که بازم جواب نمی داد

وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن

اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان...؟20 ساله؟نام پدر....؟هستید؟ دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت بله!منم گفتم اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 72 ساعت دیگه باعث بروز علایمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعد
با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم

اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدنبه تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که
میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگردزرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم ! وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !

اعتراف میکنم که بچه بودم دوست داشتم دندون پزشک بشم، یه بار تو بازی بزور خواهرمو خوابوندم و دندون لقشو با نخ کندم

اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تی وی رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

یک روز واساده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک!! بعد 2و3 بار دیدم بهم بد نگاه می کنن!! دو رو برم رو که نگاه کردم و یکم به چیزی که گفتم دقت کردم فهمیدم واسادم میدون ونک می گم ونک

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم، میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم، که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟ بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا از شوهرش بد میگفت منم گوش میدادم همشو گوش کردمشوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو به شوهرش گفتم فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکرد بعد منو گرفت حسابی زد بعد بهم تو دفتر نمرش منفی داد گفت بیچاره میشی منفی بگیری منم اینقد ترسیدم فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه
شلوغی دفتر نمرو آتیش زدم ناظممون تا میخوردم منو زد بابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندید این باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه

اعتراف میکنم بچه که بودم یه روز تومدرسه یکی از دوستام (خدا بگم چیکارش کنه)،بهم گفت هرکی توخونشون پاسور(ورق) داشته باشه و پاسوربازی کنن،باباشو میگیرن اعدام میکنن! ماهم که ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه نیس کردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم. تازه بعداز اونم تایه مدت توکوچه خیابون،خونه فامیلا،دوست،آشنا خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میکردیم و جون آدمارو نجات میدادیم...

آقا ما یک روز رفته بودیم آرایشگاه دوستمون تا وقتی اصلاحش تموم شه ما دم در آرایشگاه واستاده بودیم یکدفعهیک دختر ناز اومد تو کوچه منم گفتم آرمان(اآرایشگره) چه دخترای ...... داره کوچتون شاگرد نمی خوای؟ آرمانمخندید اومد ببینه کیو میگم نگو این دختره خواهرش بوده!!! تو عمرم دیگه نزدیک آرایشگاشم نرفتم

اعتراف میکنم یه بار اتو کشیدن موهام یکساعت طول کشید چون موهام بلند بودن ، بعد از کلی کیف کردن واحساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی موم خاموشه

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکیاز بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها وپرنده ها می چرخه یا نه!!!!! تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم

اعتراف میکنم پارسال تابستان خونه خالم روضه بود زنا جوگیر شده بودن .منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم .وقتی
بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده .خونه رفت تو هوا

اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کاربا کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

اعتراف میکنم یکی ار بزرگترین دغدغه های بچگیم این بود که چرا وقتی نماز می خونیم جلو خدا باید چادر سرمون کنیم در حالی که تو دستشویی همه جامونو میبینه

کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیمبارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!! از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال

اعتراف میکنم اولین بار که جزومو دادم به یکی از پسرای همکلاسیم,وقتی آورد بهم داد تا 5دقیقه داشتم توی جزوم دنباله شمارش میگشتم

اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ، یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول دین پنج بود دانستنش گنج بود ... : دی

اعتراف میکنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم ازترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟ دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده! مامان گفت نوید کیه؟ گفتم: پسر آقای ... گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده

اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ،همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!

اعتراف میکنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد میخواست از کلاس بیرونم کنه 3 دفه گفت بروبیرون گفتم چشم الان میرم (اما هرکاری میکردم نمیشد) دفه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری؟ منم داد زدم گفتم بابا *پام خواب رفته* .... !!

اعتراف میکنم 5 ساله بودم خیلی شیطون بودم و مامانم یاد گرفته بود منو بندازه تو حموم چراغ رو هم نزنه مثلا بترسم تنبیه شم،دو سه بار انداخت من تنبیه نشدم،بار چهارم که منوانداخت تو حموم دیدم حوصلم سر میره شیر رو باز کردم و دوش گرفتم بعد زنگ حمومو زدم..مامانم فکر کرد تنبیه شدم. .باید میدیدینش تو اون حال وقتی درو باز کرد بجای اینکه بگم ببخشید،گفتم حوله بیار برام!!!

بچه بودم داداشم بهم میگفت وقتی توی شکم مامان بودی.مامان رفت دستشویی که پی پی کنه که تو افتادی تودستشویی این من بودم که نجاتت دادم و همیشه شکلات و پفک منو با این حرف ازم میگرفت

اعتراف میکنم تا همین 2-3 سال پیش نمیدونستم انگشت وسطیو که نشون میدن فا... یعنی چی فک میکردمیعنی خیلی باحالیو اینا یه روز رفتم دانشگاه خواهر حراست بهم گفت آفرین کریمی امروز مقنعت جلوئه آآآآآآآفرین! منم اینقد حال کرده بودم با این حرفش رفتم اونورتر برگشتم نگاش کردم
با لبخند انگشتمو با کمال احترام ردم بالا بهش نشون دادم.... خلاصه که 1 ماه درگیر کمیته انضباطی بودم

یه باررفته بودیم بیرون یه پسره بهم گفت بخورمت منم بهش گفتم گ...ه نخور

اعتراف می کنم یه سری داشتم چایی می خوردم، قندم تموم شد ..یهو داداشم واسم قند پرت کرد..هول شدم چایی رو ول کردم، قند رو گرفتم

بچه بودم یه روز داشتیم با دختر خالم تو حیاطمون بازی میکردیم.وسط های بازی یه دفعه به من گفت محمد یه کاری میگم بکن ، جون شکوفه نه نگو ، گفتم باشه ، گفت دست من رو بشکن.گفتم: آخه چرا؟گفت خیلی کلاس داره آدم دستش روگچ بگیره..گفتم نه من اینکارو نمیکنم ، از اون اصرار و از من انکار ، آخر سر دیگه خسته شدم گفتم باشه.کنار استخربودیم ، استخر هم خالی بود ، بدون اینکه چیزی بگم هولش دادم تو استخر ، علاوه بر دستش ، سرش هم شکست، کتفش هم جا به جا شد. چند روز بعد توی بیمارستان گفت بیشعور من منظورم این بود که یکم دستمو بپیچون مو بر داره

اعتراف می کنم یه بار داشتم یه دختره که اون طرف خیابونراه می رفت رو نگاه می کردم ، بعد دختره باهام چشم تو چشم شد ، همینجوری چشم تو چشم رفتیم جلو بعد من یهو با صورت رفتم تو کیوسک برق ، سریع واسه اینکه ضایع نشم دست به سینه تکیه دادم به همون کیوسکه و ساعتمو نگاه کردم که مثلا من منتظر کسیم!!!!

یکی از مشکلات من در درس علوم دبستان، این بود که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حسبینایی مربوط به بینی

اعتراف می کنم که وقتی کوچیک بودم این خانم مجری مهربون برنامه کودک که می گفت از تلویزیون فاصله بگیرید و فیلم نگاه کنید وقتی می گفت برید عقب عقب، منم هی پا می شدم میرفتم عقب ، فکر می کردم من وداره می بینه..

 

اعتراف می کنم یه شب که تا دیر وقت با همکارم خانم حسینی که خیلی هم میونه خوبی با هم نداشتیم تو شرکت بودیم . دفتر به شکل l بود . ما تصویر همو نداشتیم ولی صدای همدیگرو میشنیدیم . یه دفعه گفت : تنهایی میترسم از این خیابون رد شم ، گفتم : چند دقیقه صبر کنید من همراهیتون می کنم . گفت : همی الان بیا ، خیلی کار دارم گفتم : الان کامپیوترو خاموش میکنمو میام . با عشوه گفت : ببییییییین بیا دیگه ، از جام پا شدم و قهرمانانه رفتم برسونمش دیدم داره تلفنی با شوهرش حرف می زنه

 

پشت کله شو دیدم رو بالش گذاشته بودش شترق زدم تو کله داداشم کثافت کتاب منو پاره میکنی روشو که برگردوند پدرم بود خجالتی کشیدما

 

یه روز تو مغازه نشسته بودم یه مشتری خانم با بچش اومد داخل.بچش هی میگفت بستنی چرا نخریدی؟رفتیم خونه به بابا میگم 3دست ******* (لباس زیر) خریدی. زن همون لحظه به من خیره شد.منم عین لبو شده بودم پریدم زیر میز خندیدم

 

اعتراف میکنم یک روز صبح وقتی داخل ماشین نشستم و دیدم که موبایلم همرام نیست با همون موبایل زنگ زدم به همسرم که ببینه من گوشیمو خونه جا نزاشتم !!

 

اعتراف می کنم اوایل دوران نامزدیم وقتی برای اولین بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم یکی از نزدیکانشون رفته بودیم. جلوی در،خانواده متوافی رو که دیدم حول شدم در جواب احوالپرسیشون گفتم: خدا بیامورزدتون

 

اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.

 

اعتراف میکنم بچگی هام یک سیم دو سر لخت یه سرشو گذاشتم تو دهنم یه سرش رو تو پریز برق

 

اعتراف میکنم تازه تلفن همراه اومده بود و واسه همه یه چیزه تازه و با حالی بود هر کسی هم داشت میگفتن مایه داره و باکلاسه منم بچه بودو گوشی بابامو برداشته بودمو داشتم تو پارک الکی جلوی چند تا دختر هم سنو سالم حرف میزدم که(مثلا میخواستم مخشونو بزنم) یه دفعه گوشی همونجور که دمه گوشم بودزنگ خورد و دخترا به من خندیدن اونقدر خجالت کشیدم که دلم میخواست گوشی رو پرت کنم تو رودخونه نامردا خیلی مسخرم کردن

 

اعتراف می کنم از بچگی که مامانم می گفت هر کاری کنی کلاغ میاد خبر میده تا سوم راهنمایی دنبال کلاغ میگشتم!

 

اعتراف میکنم یه روز که خیلی کوچیک بودم داداشمم تازه به دنیا اومده بود مامانم گفت مراقبش باش 5دقیقه برم بیرون بیام.منم داداشمو گزاشتم تو یخچال بعدش یادم رفت تا دم ظهر مامانم داشت دنباله داداشم میگشت حالش بعد شد بابام رفت براش اب بیاره دید تو یخچاله من که تازه یادم اومد چی کار کردم پا به فرار گذاشتم

 

من 17 سالم بود یه روز تو شهرک غرب با ماشین دوستم مخ 2تا دختر زدیم که سنشون 24 بود خیلی هم سطحشون بالا بود ماشینشونم 206 بود، خلاصه بعد از اینکه رفتیم رستوران موقع برگشت قرار شد من برم تو ماشین دختر که شمارم و بهش بدم(خونشونم خیابون فرشته بود) راه افتادیم که بریم رفیقمم با اون یکی دختر تو ماشین خودش بغل ما بود، یهو رفیقم شیشه رو داد پایین اشاره به ما که شیشه رو بدیم پایین من سمت راستمو هی نگاه میکردم میدیدم هیچی نیست که باهاش شیشه رو بدم پایین(راستشو بخواین تا اون موقع 206 سوار نشده بودم) حالا رفیقمم هی اصرار که شیشه رو بده پایین کارت دارم که خلاصه بعد از کلی گشتن دیدم دختره با یه نگاه معنی دار دستشو برد سمت دنده و شیشه رو داد پایین، تازه دو زاریم افتاد که شیشه بالابر 206 سمت چپ هستش.خیلی خندم گرفته بود

 

خونمون دوبلکس بود، یه روز با داداشم مسابقه پرش از رو پله گذاشتیم! هی پله پله رفتیم بالا هی پریدیم!!! تا اینکه من یهو جو گرفتم از پله 9 ام پریدم!!! بماند که وقتی جلو مامی لنگ میزدم مامی پرسید چی شده گفتم هیچی پام خواب رفته بعد از اینکه پام رفت تو گچ انقدر باهاش دویدم که به 1 هفته نکشید گچه ترکید!
الان که میرم رو پله 9 ام وایمیسم میگم عجب کله خری بودما

 

اعتراف میکنم,سال اول دبیرستان بودم یه معلم داشتیم هم معلم ریاضی بود هم زبان,ازش دل خوشی نداشتم اونم از من همینطور...زنگ که خورد با بچه ها تو راه خونه بودیم که من گفتم بابا این فلانی هم عجب ا ن ی ی ه ها...شیطونه میگه بزنم ا ن ش کنم..بچه هاهم خندیدن یهو دیدم رفیقم داره میزنه بهم با چشم پشت سرو نشون میده..من برگشتم ولی ایکاش خبر مرگم بر نمیگشتم..چشمتون روز بد نبینه...آقای فلانی پشت سرم بود و بهم نیش خند زد!!!منم مث سگ ترسیده بودم, فرداش میترسیدم برم کلاس..ولی دمش گرم تلافی نکرد,جفت درساشم قبول شدم...خاک بر سر منه نفهمه احمق...خاک..............

 

مجلس ختم زن همکارمون بود.رفتیم خونشون . با گریه گفت فاطمه پاشو برا مهمونات چایی بیار.منکه یادم نبود اسم مرحومه فاطمه است سریع گفتم ما تازه چایی خوردیم فاطمه خانم زحمت نکش

 

یه بار از محل کارم اومدم بیرون داشتم با دوستم اس ام اس بازی می کردم ، این تکه کلامش کچل بود برام یه شماره فرستاد اومدم جوابشو بدم براش زدم کچل این شماره است تو داری ؟ ولی اشتباهی برای مدیرعامل یکی از شرکتاکه باهاشون کار میکنم فرستادم که اتفاقا کچلم بود

 

اعتراف میکنم وقتی راهنمایی بودم سر امتحان تاریخ یکی از سوالات این بود : 7 تیر چه روزیست ؟ من که بچه درس خون بودم و همه نمره هام بیست بود با اعتماد به نفس تمام نوشتم : مصادف است با 22 خرداد سال ... و کلیم درباره اش توضیح دادم و به خیال اینکه نمرم بیست میشه از سر جلسه اومدم بیرون و توی خیابون تازه فهمیدم چه سوووتی دادم و برای اولین بار انقدر خندیدم که همه مردم تو خیابون نگام میکردن

 

اعتراف میکنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *** خودت پاشو برو بگیر.......و من خیلی خجالت کشیدم

 

 

 

اعتراف میکنم سر فینال جام جهانی تا لحظهای که اسپانیا گل زد فکر میکردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی، گل هم که زد کلی لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم

 

اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!

 

بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!

 

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!

 

 

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش

 

و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم....

 

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضاف اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه !!!!


[ 92/06/08 ] [ 10:53 ] [ علی شاه زیدی ]
.: Weblog Themes By KMS 901 :.

درباره وبلاگ

امکانات وب